-پروانه‌ها عاشقن. شنیدی یکی گفته عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست؟؟ مطمئنم اون هم پروانه بوده. پروانه‌ها عاشقن و مدام با ریتم هستی در حال رقصیدن.

 

+این همه شور رو از کجا میارن؟

 

-راستش زیاد توضیح دادنی نیست. یه چیزی در اون‌ها، میخواد شیره‌‌ی هستی را تا آخر بمکه. می‌خواد تجربه و زندگی کنه. اون‌ها همه چیز به چشمشون تازه میاد . کهنه بین نیستن. واسه همین حالشون خوبه.

 

+پروانه بودن خطرناک نیست؟

 

-یجورایی هست. یکی از خطرهاش اینه که درسته پروانه سرخوش و عاشقه بی اینکه کوچکترین ضربه‌ای به دیگری بزنه، ولی این به مذاق همه خوش نمیاد. اونها ازش احساس خطر میکنن.نمی‌تونن تحمل کنن.

 

+چرا احساس خطر میکنن؟

 

-چون می‌ترسن . چون باور نمی‌کنند . حال پروانه‌ها براشون قابل درک نیست. توی پیله هستند و جرات بیرون آمدن ندارند.

 

+پروانه‌ها ازشون نمی‌ترسن؟؟

 

– نباید بترسن . ترسیدن همان و توی پیله رفتن همان. پروانه‌ها خوب می‌دونن با وجود تمام خطراتی که تهدیدشون می‌کنه، درد کرم بودن و توی پیله ماندن ،هزار بار سهمگین‌تر از درد پروانگیه.

 

+پروانه بودن مگه درد داره؟

 

-بله. درد داره. خطر داره. پروانه‌ها خطر می‌کنن. آزاده‌ان. عشق و آزادگی را به هر چیزی ترجیح میدن. اون‌ها در هیچ قالبی نمی‌گنجن. و این مرتب از امنیت و آسایش خارجشون می‌کنه.

 

+پروانه‌ها تنهان؟؟

 

-بله معمولا. در میون غیر پروانه ها تنهان . چون عشق و آزادگی‌شون برای همه قابل درک نیست. مستی آن‌ها، خاطر بقیه را مکدر می‌کنه.

 

+آخه چقدر هم ظریف و آسیب پذیرن. این کارها در حد و اندازه‌شون هست؟؟

 

-همه چیز آن‌چه که می‌بینی نیست. درست میگی، جسمشون ظریف و آسیب پذیره اما اون‌ها استوار و وصل به نادیدنی هستند.

 

 

رفته بود چیپس و ماست موسیر گرفته بود.

توی یک سینی گذاشته بودیم و آورده بودیم کنار بخاری. آنجا که من لپتاب را گذاشته بودم و می‌نوشتم.

داشتیم می‌خوردیم که گفت: مامان ، بعضیا اینقدر زیاد برای درمان عزیزانشون خرج می‌کنند ولی اون میمیره. خیلی سخت و بده . نه؟ هم پولشون رو از دست می‌دن و هم اون آدم رو.

گفتم:  بله خیلی دردناکه. ولی برای این زندگی عجیب و غریب نیست. برای همین به این دنیا میگن فانی دیگه.

 

  • پذیرش دنیای فانی، بدبینی نیست. آزادی است.

 

  • تمام تلاشم این است که زندگی را بپذیرم. همانجوری که هست. تا از خدا و مردم طلبکار نباشم.

 

  • وابسته نبودن به معنای دوست نداشتن نیست . به معنای بی مسوولیتی نیست . به معنای رها کردن و قدر ندانستن نیست.

 

  • بنظرم وابسته نبودن به من این قدرت را می‌دهد که بتوانم در برابر انسان ها و موقعیتها، خواسته‌ها و داشته ها آگاهانه برخورد کنم و رفتار درستی داشته باشم و آن‌ها مرا در حصار خودشان اسیر نکنند. مرا از دایره خرد و تعقل خارج نکنند. مرا دنبال خودشان به هر سو نکشانند و کوچکترین تغییرشان، جسم و روان و زندگی مرا بالا و پایین نکند. دیوانه‌ام نکنند.

 

  • وابسته نبودن یعنی در موقعیتی باشی، انسانی و مقصودی را دوست داشته باشی، اما برده‌اش نشوی. تحت فرمانش نباشی. هر وقت نیاز شد، قدرت انتخاب و عمل مستقل را هم داشته باشی. شادی‌ات به وجود آن گره نخورده باشد.

 

  • پذیرش فنا و از دست دادن‌ها به من یاری می‌دهد تا همین الان بهترین کاری که از دستم بر می‌آید را در مقابل آنچه در دسترس دارم انجام بدهم و نهایت بهره‌مندی را از آن‌ها داشته باشم.

 

  • آدمی هر لحظه وابسته چیزی می‌‌شود. هر لحظه چیزی مقابل چشمانش اهمیت و اعتبار می‌یابد.

 

  • از دست دادن آنچه به آن وابسته‌ایم سخت و دردناک است. این هم نیاز به پذیرش دارد.

 

  • پذیرش ، هر لحظه و در هر موقعیتی، آزاد کننده است.

یک شب من و پسر تنها بودیم.

قبل از خواب که رفته بودیم مسواک بزنیم، همین‌جور که خمیردندان می‌گذاشتم روی مسواک گفتم :

گفت ای موسی دهانم دوختی / وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت/ سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا / بنده ی ما را ز ما کردی جدا؟….

 

پسر این شعر از مولاناست . شعر موسی و شبان.

گفت : می‌دونم . توی کتاب مثنوی خوندمش(یک کتاب مثنوی منثور برای کودکان )

پرسیدم:  موافقی قبل از خواب این شعر را بخونیم؟

موافق بود و من هم کلی خوشحال شدم که یک پایه دارم . دلم واقعا برای آن شعر تنگ شده بود.

به روال شبهایی که مادر و پسری تنهاییم، پتویی پهن کردیم توی هال، بالش و لحاف آوردیم و مثنوی.

پسر دراز کشید و من شروع کردم به خواندن. تا جایی که می‌توانستم بیت به بیت برای پسر توضیح می‌دادم و از مناجات اصیل و بی واسطه آن چوپان باصفا و عاشق برای او گفتم تا به قسمت‌های زیر رسیدم و هی بغضم را قورت می‌دادم تا اشکم روی کتاب نریزد.  از شعر محظوظ بودم ولی کلامی را نمیتوانستم برای توضیح این ابیات بگویم.  پسر با چشمانی آغشته به خواب گیر داده بود که بگو بگو. من با آن حالم زور زدم تا معنا و مفهوم را بگویم برایش. بعد هم سرش را کرد زیر پتو و خوابید و مرا با مثنوی تنها گذاشت تا بارها و بارها این ابیات را مزه مزه کنم و مست شوم.

عشق جانم را قلقلک می‌داد. جانم را به بازی گرفته بود. حال خوشی داشتم. نمی‌دانم اگر جانم را می‌سوزاند چگونه حالی بود؟؟

 

ما زبان را ننگریم و قال را/ ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود/ گر چه گفت لفظ ناخاضع رود

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز؟/ سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان برفروز/ سر به سر فکر و عبارت را بسوز

موسیا آداب دانان دیگرند/ سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست / بر ده ویران، خراج و عشر نیست

گر خطا گوید ورا، خاطی مگو/ ور بود پر خون شهید او را مشو

خون ، شهیدان را ز آب اولی تر است/ این خطا از صد صواب اولی تر است

در درون قبله رسم کعبه نیست/ چه غم ار غواص را پاچیله نیست؟

ملت عشق از همه دین ها جداست/ عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست/ عشق در دریای غم غمناک نیست

– اصلا گاهی فکر می‌کنم خدا عادل نیست. آدمایی می‌بینی که خیلی راحت به اون چیزی که تو داری براش سگ دو می‌زنی و این همه رنج کشیدی و هزینه کردی می‌رسن اونوقت تو هنوز اندر خم کوچه اولی. یا نمی‌دونم من بدشانسم.

+آخه این نگرش، به جز غم و یاس و رکود چی نصیب آدم می‌کنه؟؟ به نظر من هرگز وجود ما در این دنیا تصادفی نیست که حالا شانس و بخت و اقبال بخوان جهت بدن به ما و زندگی‌هامون.

بعدش هم مقایسه نابود می‌کنه انرژی و آرامش و عزت نفس آدم رو. من فکر می‌کنم هر چیزی در این دنیا دلیل داره . آنچه ما بهش می‌گیم رنج و بابتش درد می‌کشیم، حکمتی داره و اگر ما در پی‌اش باشیم به زندگی‌مون معنا و سمت و سو می‌ده. آنها حاوی فرصت‌هایی هستند برای ما که ‌می‌تونیم دست به اقداماتی بزنیم و چیزهایی یاد بگیریم که رشدمون را سبب بشه. هر ذره این دنیا دارای شعور هست . ما اینجا رها نشدیم.  و اینکه برای تجربه و تعالی اینجاییم و امکاناتش هم برامون مهیاست و…

-کدوم امکانات؟ کدوم رشد و تعالی؟

+ در نظر بگیر که رشد لزوما به معنی به دست آوردن و همسر و فرزند و مدرک و پول و خانه و…نیست. رشد روحی هم مدنظر هست. ای بسا درون قدرتمند و استوار باعث بشه اون موارد بالا را از مسیر خاص و منحصر به فرد خودت بدست بیاری.

-بعد تو از کجا می‌دونی که این باورهات درسته ؟

+مسئله‌ی انتخابه. هر بینشی که داشته باشی، همون حرکت و اقدام و گفتارت را شکل و سمت و سو می‌ده.  من نگرشی رو انتخاب کردم که فکر می‌کنم به کارم میاد و به من قدرت می‌ده که خودم دخیل باشم در ساختن زندگیم. هرچند همه چیز در دست من نیست ولی صد در صد خودم موثر هستم. وقتی صرفا میگم خدا نخواست… یا میگم فلانی اومد تو زندگیم و اجازه نداد و … سلب مسوولیت از خود هست. نیست؟؟

در ضمن به اندازه کافی قبلا اون دید محدود و تضعیف کننده رو داشتم و هیچ خیری ازش ندیدم. واسه همین دیگه اصلا نمی‌خوام باهاش زندگی کنم.

-آخه آدم نمیدونه چی حقیقته.

+حقیقت را نمیشه با حرفای دیگران و از توی کتابها فهمید.

چرا برای تشخیص حقیقت خودت وارد عمل نمیشی؟ چرا تجربه نمی‌کنی؟  باورها، عادات، ارزش‌ها، افکار همه قابل تغییرن و انتخاب هر کدوم مسیر زندگیتو تغییر می‌ده .

زندگی تو یه باره . ارزشش را داره که بلند بشی و خودت تجربه کنی. آموزش گرفتن و مطالعه کردن عالیه ولی وقتی با عمل همراه می‌شه، تو می‌تونی بفهمی به دردت میخورن و مناسب تو هستن یا نه. با عمل دستگیرت می‌شه که در چه مسیری بمونی و چی را اصلاح کنی.

 

 

-دیروز همکارم باهام درد و دل می‌کرد. بعد من سریع رفتم تو فاز مشاوره دادن و راهنمایی کردن. الان از خودم راضی نیستم. احساس می‌کنم باید بیشتر همدلی می‌کردم.

+ یعنی چی؟ منظورت از همدلی بیشتر رو توضیح میدی؟

-یعنی بیشتر حوصله می‌کردم. این‌قدر عجله نمی‌کردم برای زدن حرفهای خودم. رنج زیادی کشیده بود و با گذشت زمان هنوز هم زخمش تازه مونده بود. حس می‌کنم با همدلی بیشتر، آروم‌تر می‌شد. تا حالا برای تو هم پیش اومده این نارضایتی؟

+ می‌فهمم چی میگی. برای هر کسی ممکنه در زمینه‌های متفاوتی پیش بیاد. به خاطر ارزش‌های درونی ماست.

-ارزش‌ها؟ بیشتر برام توضیح میدی لطفا؟

+ اول اینو در نظر داشته باش که این عدم رضایت تو توام با سرزنش نباشه. چون سرزنش یه رفتار مخربه که با سرعت ما رو پایین می‌کشه و تیره و تار می‌کنه. با سرزنش نه می‌تونی به خودت کمک کنی و نه به دیگران. حالا ارزش چیه؟

ارزش‌ها، راهنماهای درونی ما هستند.

وقتی ارزش‌هامون رو اجرا می‌کنیم، احساس رضایتمندی داریم.

ارزشها، اهداف نیستند که وقتی بهشون برسیم تکمیل بشن.

هرگز در فهرست کارهای انجام شده کنارشون علامت نمی‌خوره و در حقیقت پیوسته ادامه دارند.

خیلی مهمه که ارزش‌های درونی‌مون را بشناسیم و بهشون آگاه بشیم. ممکنه اون‌ها را از گذشته و خانواده گرفته باشیم و لازم باشه که تغییرشون بدیم.

اگر ارزش‌های خودمون را نشناسیم، با ارزش‌های بقیه زندگی می‌کنیم. مدام احساس سردرگمی داریم. اگر بدونی ارزش‌ها چقدر در انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌هامون بهمون کمک می‌کنند.

وقتی ارزش‌هامون را خودمون مشخص می‌کنیم و بهشون آگاهیم دیگه برای درست یا نادرست انجام دادن کاری منتظر تایید بقیه نیستیم .  در چالش‌های زندگی ما را سر پا نگه می‌دارند و بهمون جهت می‌دن.هر چه ارزش‌ها در ما بیشتر جا بیفتن و بیشتر اجرایی‌ بشن، آرامش عمیقتری داریم.

-چقدر جالب. باز هم برام بگو از ارزش‌ها.

+ ارزشها در عزت نفس و اعتماد به نفس ما نقش مهمی دارند.

آنها نه تنها در ما انگیزه و اشتیاق حرکت و فعالیت را ایجاد می‌کنند، بلکه ما را در مسیر سفر نگه می‌دارند. ممکن است هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها زمان بگذاریم تا به هدفی دست یابیم اما می‌تونیم در هر گام این مسیر با ارزشهایمان زندگی کنیم و در نتیجه احساس رضایتمندی دائمی داشته باشیم. حتی زمانی که به اهدافمون دست پیدا نمی‌کنیم، میتونیم همچنان با ارزش‌هایمان، رضایتمند و خرسند باشیم.

ارزش‌ها برای افراد مختلف، متفاوت هستن. و در نتیجه سبب بروز رفتارهای متفاوت در قبال یه موضوع و مسئله میشن. مثلا ممکنه برای یه نفر آزادی و برای دیگری امنیت ارزشمند باشه . برای یکی همرنگ جماعت بودن ارزش باشه و برای یه نفر دیگه منحصر به فرد بودن و خلاقیت. میبینی که چقدر رفتارهای متفاوتی بوجود میاره؟؟

یه چیز دیگه هم هست . ارزش‌ها عمیق‌ترین امیال قلبی ما هستند و بیانگر اینکه هر فرد دوست داره به عنوان یک انسان با او چگونه رفتار شود. حالا در مورد همدلی هم تو به احتمال زیاد دوست داری باهات همدلانه برخورد بشه. درسته؟

– نمی‌دانم چرا برای انجام ایده ‌هایی که مدنظر دارم تنبلیم می‌شود.

+  ما وقتی این حرف‌ها را می‌زنیم یعنی مسوولیت نپذیرفته‌ایم. مسوولیت صد در صد زندگی‌مان را نپذیرفته‌ایم. منتظر ناجی هستیم. کسی در بیرون و غیر از خودمان . انتظار می‌کشیم تا او بیاید و برایمان کاری بکند و ما را از این وضعیت نجات بدهد و یا امیدواریم معجزه‌ای چیزی پیش بیاید و خود به خودی درست بشود.

-آخر واقعا یک عده را می‌بینم که بدون این زحمت‌ها این چیزها که من می‌خواهم را دارند . با خود می‌گویم چرا من نباید داشته باشم؟ چرا نوبت به من که می‌رسد همه چیز باید با تلاش و کوشش بدست بیاید. تازه هیچ هم معلوم نیست که بدست بیاید یا از دست نرود . واقعا گاهی فکر می‌کنم همه چیز مسخره است.

+می‌فهمم که این مقایسه‌ها چقدر ناامید کننده و خوره‌ی انرژی هستند. این مقایسه‌ها بلای جانکاهی ست که به جان زندگی‌مان می‌افتد و ذره ذره ما را به کام انفعال و افسردگی می‌کشاند. عزیزم خیلی چیزها در دست ما نبوده و نیست. دلیل خیلی پیشامدها را نمی‌توانیم بفهمیم. ولی زوم کردن روی آنچه بر آن کنترلی نداریم چه فایده‌ای دارد به جز حرص خوردن و اذیت شدن‌مان؟  دروغ می‌گویم؟

– والا چه بگویم؟

+ پس بیا روی آن قسمتش که دست ماست مانور بدهیم.به علاوه کمالگرایی و میل به کامل و بی‌نقص بودن و یا ترس از شکست و حرف دیگران هم جرات حرکت کردن را از ما می‌‍‌‌‌گیرد ولی به نظرم وقتی مسوولیت زندگی خود را بپذیریم و با همه وجودمان بخواهیم ، بر همه این موانع غلبه می‌کنیم. بلند می‌شویم و حرکت می‌کنیم و تغییراتی که می‌خواهیم را ایجاد می‌کنیم. با عمل‌مان، با گامهای کوچک و مستمر، تجربه‌های جدید کسب می‌کنیم، تجربه‌های جدید به ما ادراک جدید می‌دهند،  ادراک جدید عمل متفاوتی را در ما سبب می‌شود. و باور کن آن موقع می‌فهمیم که همان کمبودها سبب کشف و بروز چه ظرفیت‌ها و قابلیت‌هایی در ما شده است.

-این جوری که تو تعریف می‌کنی مثل ماجراجویی می‌ماند.

+ دقیقا . تنها فقط وقتی به این چشم به زندگی نگاه کنیم می‌توانیم بلند شویم و اقدام و عمل کنیم. از تغییرات استقبال کنیم و از همه چیز بیاموزیم. حتی از اشتباهات و گندهایی که زده‌ایم.  واز مسیرمان لذت ببریم. چه به هدف‌مان برسیم و چه نرسیم.

 

 

 

تو

 

نه برای دوباره ساختن خانه و زندگی غرقه در آب هم وطنان

برای نجات از غرق شدگی در ملال و یکنواختی

 

نه برای دانستن و کسی شدن

برای تجربه و بکار گیری تمام ابعاد وجود

 

نه برای کودکان وحشت‌زده در جنگ

برای صلح و شادی کودکی که والدین آگاه و شجاع دارد

 

نه برای کشف راز هستی و غیب‌دانی و غیب‌گویی

برای گرامی داشتن لمحه‌های نازک و متبرک حضور

برای ارج نهادن به پرسش و تاب آوری

 

نه برای جنگل‌های طعمه حریق و رودخانه‌های خشکیده

برای هم‌نوایی شادمانه با علف‌های تازه‌رسته

و درک پیام پروانه‌های سپید

و حرمت به وسعت دریا

 

نه برای مسابقه‌های رسیدن و داشتن و بدست آوردن

برای هر شروع امیدوارانه…هر گام کوچک

 

نه برای محکوم کردن تبعیض و خشونت و دادخواهی از ظالمان جهان

برای پایان دادن به ستمی که ناآگاهانه بر خود روا می‌داریم

برای آگاهی از باج‌گیری‌های ذهن خودمان

 

نه برای عقب انداختن ساعت مرگ

برای مکیدن تمام شهد زندگی در لحظه حال

و گرامی داشتن آشنایی‌ها و دوستی‌های پاک و ارزشمند

 

نه برای مصونیت از اتفاقات غیر منتظره

برای شهامت رفتن به سمت ناشناخته‌ها

 

نه برای رفتن به ایتالیا و پاریس

برای دیدن و شنیدن زیبایی‌ها و شگفتیهای دور و برمان که کم نیستند

برای سرازیر شدن حجم فراوان تازگی به زندگی‌هامان

 

نه برای مورد ستایش و تعریف و تمجید قرار گرفتن

برای تجربه کردن با گوشت و پوست و استخوان

 

نه برای فرار از رنج

برای یافتن جوانه‌ها از پسِ آسیب‌ها

 

نه برای شبیه دیگری شدن

برای شهامت هر چه بیشتر شبیه خود شدن

برای ترسیم نقوش دل

برای نمود تفاوت‌های زیبای آدمیان

 

نه برای متشخص و موجه به نظر رسیدن

برای سادگی و رهایی و آرامش

 

بمان!!

 

 

چرا باید به خودمان بپردازیم؟

دیر یا زود زندگی ما را به این واقعیت رهنمون می‌سازد که هر کدام از ما، راهی یکتا در زندگی داریم که باید به تنهایی آن را طی کنیم.  چه زندگی ما سرشار از مردمانی دوست داشتنی در فضایی پر مهر و همدلی باشد یا بر عکس در روابط پرچالش با انسانهایی باشیم که کمترین نزدیکی با آنها احساس نمی‌کنیم.

اگر چه دیگران هر کدام به نوعی در روند حرکت ما در این مسیر تاثیرگذارند ولی این راه پر پیچ و خم و سرشار از ناشناخته را هرکدام از ما باید به تنهایی بپیماییم و هیچ تضمینی برای همراهی هیچکدام از انسان‌های زندگی‌مان نداریم. پس برای اینکه در مسیر پرمخاطره‌ی زندگی دوام بیاوریم ، معنایش را بیابیم و با شور و شوق در آن گام برداریم، توانایی تسکین دردهایمان را داشته باشیم، انعطاف پذیر و پذیرا باشیم و … باید مداوم و مستمر روی خود کار کنیم.

 

چرا باید به خودمان بپردازیم؟

ما انسان‌ها ابعاد گوناگونی داریم. به نظر من، هدف از زندگی ما در این جهان این است که خود را بشناسیم و با این شناخت بتوانیم بهترین کاری که از دستمان بر می‌آید برای خدمت به این دنیا انجام دهیم و به هر چه کمتر از آن قانع شویم، حیف می‌شویم. عمر و زندگیمان هرز می‌رود.

 

چرا باید به خودمان بپردازیم؟

تعریف شخصیت فردی را از آقای محمود پیرحیاتی در کتاب قاتل رویاهایت را بشناس با هم بخوانیم:

«شخصیت فردی از نظر من شخصیتی ست که آن را از اجتماع، مدرک تحصیلی، شغل، پرستیژ اجتماعی و ده‌ها نمونه دیگر به دست نیاورده باشیم. شخصیت فردی حقیقی، از راه تجربه کردن جوهر زندگی و لمسِ تمامیت آن به دست می‌آید. بنابراین، شخصیت، خود جوهره‌ایست که فراتر از نام و نانِ زندگی به تو داده می‌شود.( که البته معتقدم قبلا به همه انسان‌ها شخصیتی یگانه، منحصر به فرد و فرزانه عطا شده)»

خب حالا برای اینکه ما اجازه بروز و ظهورِ شخصیت فردیمان را به خود بدهیم باید به کار بر روی خود همت بورزیم.

خیلی اوقات گله و شکایت می‌کنیم که خانواده و جامعه اجازه نمی‌دهند تا ما خودمان باشیم. ولی من به تجربه دریافته‌ام مانع اصلی، خودِ ما هستیم. ماییم که خود را رها کرده و آنقدر در پیِ رضایت و تایید اکثریت اجتماع روانه گشته‌ که گُم شده‌ایم. حالا به جای جستجو ، راه آسانتر را انتخاب کرده و دست روی دست می‌گذاریم و می‌گوییم: بقیه اجازه نمی‌دهند که خودم باشم.

فقط با پرداختن به خود، امکان بروز و ظهور فردیت منحصر به فردمان را می‌یابیم و می‌توانیم خود حقیقی‌مان را زندگی کنیم و اصالت خود را بیابیم. وگرنه زیر فشار خواسته‌ها و لایه‌ها و نقاب‌های اجتماع، گوهر وجودمان دفن و نور قلبمان خاموش می‌گردد.

 

چرا باید به خودمان بپردازیم؟

برای اینکه پرداختن به خود ما را در لحظه حال نگه می‌دارد. لحظه‌ی حال از شگفتی‌ و شادمانی و پیام‌های زندگی سرشار است. لحظه‌ی حال بستری برای اقدام و تغییر حال و زندگی ماست. هر چه در حال می‌کاریم در آینده درو می‌کنیم. اما چسبیدن به گذشته و نیز رویدادها و افراد نمی‌گذارد شادی لحظه‌ی حال را جشن بگیریم و شکرگزارش باشیم.

 

چرا باید به خودمان بپردازیم؟

برای اینکه فقط با پرداختن به خود حس آرامش می‌کنیم و احساس صلح عمیق درونی داریم.

از دست دیگران عذاب نمی‌کشیم. گمان نمی‌کنیم عالم و آدم بر ضد ما هستند و دارند درباره ما حرف می‌زنند. حتی اگر هم چنین باشد، وقتی ما تمام تلاش و انرژی و تمرکزمان بر روی خودمان است، حرفهای دیگران که چه گفت و چه کار کرد و چه داشت و … برای ما کوچکترین اهمیتی ندارد. ما تنها با ارزشهای خودمان زندگی می‌کنیم و با تمام قدرت رویاهایمان را دنبال می‌کنیم.  ودر جستجوی راهی برای شکوفایی خود و خدمت به دیگران هستیم.

وقتی به خودمان بپردازیم در مقابل افراد و اتفاقات پرچالش زندگی به جای گیردادن به آنها می‌گوییم :من چه کار بکنم؟ من مسوولم. باید چه اصلاحی صورت بگیرد؟ چه ارزشهایی را در نظر نگرفته‌ام یا اجرایی نکرده‌ام؟ چه مهارت‌هایی لازم است یاد بگیرم؟ چه چهارچوبی را باید تعیین کنم؟

 

چرا باید به خودمان بپردازیم؟

برای اینکه تمام قدرت ما از درون ماست.  پرداختن به خود باعث افزایش عزت نفس و اعتماد به نفس ما می‌شود . اعتماد به نفس، باور ما به خود و توانایی‌هایمان است.

عزت نفس حس ارزشمندی ماست و حس ارزشمندی از مواردی ست که هر چه زیاد بشود ، کم است.

 

چرا باید به خود بپردازیم؟

چون وقتی به خودمان می‌پردازیم متکی به خود می‌شویم. دیگر برای انگیزه گرفتن به تشویق و تمجید نیاز نداریم. گام‌های رفته‌مان بهترین مشوق ما برای ادامه دادن هستند. و سطح مطلوب انرژی‌مان به شکل باور نکردنی افزایش می‌یابد.

 

 

 

پانوشت: ممکن است باز هم دلایل دیگری به این مقاله اضافه شود برای پرسش به پاسخ: چرا باید به خودمان بپردازیم؟؟

سال ۹۶ شروع کردم به کشیدن ‌طرح‌هایی که کاملا دلی بود. نقش و نگارهایی ماندلا مانند. کلاس نرفته بودم ،کپی نبودند و دلشاد بودم از انجامش. برایم الهام بخش بود . حین آفرینش آن طرح ها کلی چیز یاد می‌گرفتم. (نمونه‌هایش در صفحه اصلی سایتم هست)

سپس متوجه علاقه‌ام به نوشتن شدم و توی کلاس نویسندگی شرکت کردم.

تلاش می‌کردم که نقاشی و نویسندگی را به موازات هم پیش ببرم ولی پرداختن به نقشهای مادری و همسری و کارمندی چنان مجال اندکی باقی می‌گذاشت که  نمی‌توانستم به تمرینات هر دو بپردازم.

آخرین تلاشم برای نقاشی، رفتن به کلاس تذهیب بود در تابستان ۹۸ ( به علت نزدیکی آنچه می‌کشیدم به کارهای تذهیب) ولی تذهیب اصول خاص خودش را داشت و تمرین می‌خواست. من نمی‌توانستم برایش وقت بذارم.

مثل آدم تشنه با دست و پای بسته میان دو جوی روان نشسته بودم ولی از آب گوارای هرکدام جز قطراتی که از شدت جوشش، هنگام برخورد با سنگها به اطراف می‌پراکند، نصیبم نمی‌شد. برای سیراب شدن ناگزیر بودم یکی را انتخاب کنم. نوشتن را گرفتم و نقاشی رها شد.

تا اینکه

همین یک هفته ،ده روز پیش با خودم گفتم : چی میشه مگه کشیدن نقاشیام ۱۰ ساعت یا ۱۰ روز یا ۱۰ماه طول نکشه؟ چی میشه مگه  فقط برای شادی دل خودم نقاشیای کوچولو بکشم که فقط ۳۰ دقیقه تا ۱ ساعت ازم وقت بگیرن؟ هان؟ چی میشه؟ کی گفته کامل و بی عیب و نقص باید بکشم؟ بذار این همه ایده که به ذهنم می‌رسه را در لحظه بیارم روی کاغذ و اجازه جاری شدن و تولد طرح‌های جدید را بدم.

 

و انجامش دادم. و خدا می‌داند که قلبم چقدر شاد و رهاست از کشیدن نقاشی‌هایی که بداهه است و وقتی شروع می‌کنم هیچ تصویری از طرح نهایی ندارم و نمی‌دانم قرار است آخر کار با چه نقشی روبرو شوم. فقط شروع می‌کنم و بقیه‌ش یکی یکی هنگام کار معلوم می شود.

همین الان یهو یادم افتاد به آن شعر عطار:  تو خود پای در راه نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید کرد.

 

شما چطور؟ شما هم تجربه‌ای دارید که به درخواست قلبتان بها داده و بهانه‌ها را دور ریخته باشید و هر چند ناکامل رفته باشد سراغش و میان مشغله‌هاتان برایش جا باز کرده باشید؟؟؟

 

اول کلاس مربی پرسید: از درس این جلسه MBTI  چی فهمیدید؟

آقا رضا گفت: تنوع

هر چه بیشتر یاد می‌گیرم، هر چه با آدم‌های زیادتری ارتباط برقرار می‌کنم، بیشتر و عمیق‌تر می‌فهمم که چقدر تفاوتهای ما طبیعی هست…هم خودم را راحت‌تر می‌پذیرم و هم پذیرش دیگران برایم آسان تر می‌شود.

وقتی رفتار کسی برایم قابل هضم نیست و می‌بینم که ذهنم دارد شروع به سر و صدا می‌کند، سریع یادم می‌افتد به «تنوع» و این کلمه جادو می‌کند.

 

پذیرش به معنای تن در دادن به هر رفتار و حرفی از جانب دیگران نیست. به معنای کوتاه آمدن و مورد ظلم قرار گرفتن نیست.

پذیرش یعنی قبول تفاوتهامان در ارزش‌ها ، تصمیم گیری ، استعداد، توانایی، انتظارات و نگرش، بیان و رفتار.

این تفاوتها ممکن است به مذاق ما خوش نیاید ولی با پذیرش، قضیه شخصی نمی‌شود.

با پذیرش، این تفاوتها تند و تیز نیستند که بزنند و ما را زخمی کنند.

به خاطر همین رفتار ما واکنشی نسبت به دیگران نیست. بلکه نشات گرفته از درون‌مان و ارزش‌ها و اولویت‌های خود ماست. اگر لازم بدانیم و شرایط را مساعد ببینیم، گفتگو می‌کنیم و اگر نه سکوت پیشه می‌کنیم. اگر درست بدانیم می‌مانیم و اگر نه می‌رویم و …

ولی دیگر فرسایشی نیست ، خودخوری نمی‌کنیم، خشم با خودمان حمل نمی‌کنیم، جنگ نداریم.

البته گاهی با وجود تمام این‌ها پذیرش سخت می‌شود و ذهنمان آرام نمی‌گیرد و آنقدر سر و صدا می‌کند که له و لورده می‌شویم.

در مقالات آینده من تلاش می‌کنم راه‌هایی که آموخته‌ام و  بکار می‌گیرم و برایم جواب داده‌اند را با شما در میان بگذارم.