حدود دو سال پیش ، بعد از سال ها انتظار و جستجو اتفاق مبارکی افتاد. گمشده‌هایی را یافتم.

چند سال به حال خواهر و برادرهایم غبطه خورده بودم. یکی عاشق سنتور و نوازندگی بود، با نت‌ها عشقبازی می کرد و ساعت‌ها با اشتیاق برای درآوردن قطعه‌ای وقت می‌گذاشت. یکی از تب تحقیق در رشته‌ی اعصاب ، خواب و خوراک و شب و روز نداشت و دیگری هم از شور و شادی بچه ها در کانون پرورش فکری و تمام آنچه هر لحظه در کنارشان می‌آموخت، به پرواز درآمده بود.

و من پنج سال بود که بعد از پنج سال بیکاری،کارمند بودم .  اما …چیزی که شب ها از شوقش بیدار بمانم و روزها ذوق انجامش بی‌قرارم کند، در زندگیم کم بود.

در پی یافتن آن گمشده بود که سر از دوره‌ای آنلاین در‌آوردم. دوره‌ای که مرا با دنیای وسیع، عجیب غریب و عمیقی که نمی‌شناختم آشنا کرد: خودم!

کم‌کمک که روح و ذهنم را لمس می‌کردم، به سوی کارهایی کشیده شدم که مدت‌ها بود سراغشان نرفته بودم.

روزی با آبرنگ پسرم یک ماهی کشیدم. و بعد از آن طرح‌های بیشتر! وای عجب شوری بود صاحب اختیار طرح ها و رنگ ها بودن ! خلق کردن، چه شادی و درخششی به قلبم می‌داد ! انگار نقاشی گهواره بود و آب و رنگ، مادر ! و آن ساعاتی که در گهواره بودم و مادر با نرمی تکانش می‌داد، تمام آشفتگی و بستگی‌ام مبدل به آرامش و رهایی می‌شد.

چند ماه بعد متوجه شدم که چه تندتند پر می‌شوم از کلمه و بی‌قرارم از اینکه سرازیرشان کنم روی کاغذ!

شیما، دوست شمالی‌ام، احوالاتم را که شنید، مدرسه‌ی نویسندگی را به من معرفی کرد. او و همسرش برای شرکت در دوره‌ی حضوری نویسندگی هر ماه به تهران می‌رفتند.

شیما هر شب به من تمرین می‌داد و در نوشتن همراهیم می‌کرد تا اینکه بالاخره استاد کلانتری ،دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق را برگزار کرد که بنا بود فقط برای سه ماه تابستان ۹۷ باشد. اما استاد ،با خلاقیت و انرژی و سخاوت تمام نشدنی‌اش آن را ادامه داد تا مرا روزبه‌روز بیشتر نمک‌گیر نوشتن کند.

از آن زمان زور زدم که بتوانم نقاشی و نویسندگی را به موازات هم پیش ببرم ولی پرداختن به نقش‌های کارمندی و مادری و همسری مجالی چنان اندک برایم باقی می‌گذاشت که نمی‌توانستم به تمرینات هر دو بپردازم. مثل آدم تشنه با دست و پای بسته میان دو جوی روان نشسته بودم ولی از آب گوارای هرکدام جز قطراتی که از شدت جوشش، هنگام برخورد با سنگها به اطراف می‌پراکند، نصیبم نمی‌شد. برای سیراب شدن ناگزیر بودم یکی را انتخاب کنم.

و مگر می شد نوشتن را که با وجود سرزدن های گاه گاهم، با کرمش شگفت زده­ ام کرده و در تصمیم­ گیری ، ارتباطات، خودشناسی و خودسازی و نظم و …دستم را گرفته بود، رها کنم؟ مگر می توانستم اثراتش را در شفافیت و شجاعت و بهبود درد کمال طلبی ام فراموش کنم؟

همدلی و نزدیکی و یاری دادن به انسان از طریق نوشتن، سرحال و روشنم می کند. برای همین به تازگی احساس می کنم مسوولم با جان و دل برای نویسندگی وقت بگذارم. راستش را بخواهید این کاری ست که از صدور احکام حقوقی و بستن لیست عیدی و پرداخت های پرسنلی که حال همکارانم را خوب می کند هم، قند بیشتری در دلم آب می کند.

به علاوه شاید بدینوسیله بتوانم گوشه‌ای از محبت های نویسندگی را جبران کنم و از خجالتش در بیایم.

 

10 پاسخ
  1. شبنم
    شبنم گفته:

    قلمت نورانی لادن جان …

    مهارت لطیفت در پیدا کردن نکات و نقاط روشن و راهگشا در اتفاقات معمولی پیرامون و در روزمرگی های همیشگی، هدیه خداست به تو عزیز

    و نوشته های جاری و دلنشینت، هدیه تو به جهان خدا

    بمون برامون دوست بهاری ما

    پاسخ
    • baharejan
      baharejan گفته:

      واهااای شبنم جون چقدر خوشحال شدم پیامتو خوندم دوست عزیزم. ممنونم ازت شبنم. برای همه‌ی همراهی و همدلی و دلگرمیهات . عزیزدلممم. شکر که هستی.

      پاسخ
  2. محسن
    محسن گفته:

    یادم نمیره تشویق دوستانم که مرا هم به نوشتن ذهنیاتم سوق داد. اینکه بنویس، فقط بنویس.
    سپاسگزارم خانم شایانفر

    پاسخ
  3. Nazaninnakhodaie
    Nazaninnakhodaie گفته:

    سلام لادن عزیز وقتی متنهای زیبات رو میخونم یه جورایی خودم رو همراهت میبینم به امید روزی که نوشته هات رو کتاب کردی من دارم همشون رو میخونم😘😘

    پاسخ
    • baharejan
      baharejan گفته:

      نازنین مهربون و قشنگم!
      همراهیت خیلی ارزشمنده عزیز دلم. لطف داری. ممنونم که وقت میذاری و مطالعه میکنی.

      پاسخ

تعقیب

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *